تبليغاتX
این خودمم

با يك داستان كوتاه(در طبقه بندي ادبي) در عين حال بلند (در دنياي بي در و پيكر وب) اومدم.

 

 

گفتگوي من و غريبه صبحگاهي(نادر ابراهيمي-از كتاب رونوشت بدون اصل)

 

 

انگار كه با انگشت كوچك زنانه اش به در مي زند و اجازه ورود مي خواهد.

در انتظار هيچ كس نيستم.توي رختخواب غلتي مي زنم و به در نگاه مي كنم، باز چند ضربه آرام. آدمي تا اين حد مبادي آداب - كه دري را بي اجازه باز نمي كند - با من كاري ندارد. جواب نمي دهم. آدم مودب، خفت ادب را تحمل مي كند. چشمش كور. در، آهسته و به كندي باز مي شود - فقط لاي در - و اين گاه، كمي بيشتر. هيچ كس نيست. دوست ندارم تعجب كنم. به جن بي اعتقادم. بايد كسي باشد و نيست. در، باز باز است. پشت مي كنم. حتي اگر خود جن باشد - با همان قد كوتاه و سم هاي قديمي - من اعتقادم را عوض نمي كنم. بايد خودش را تطبيق بدهد.
- سلام آقا!
- سلام و زهرمار! احمق!
- صبح به خير! شما چقدر مهمان نواز هستيد آقا. من كمتر كسي را ديده ام كه تا اين حد مودبانه به سلام صبحگاهي يك دوست جواب بدهد.

بس
مكالمه اي كاملا بيهوده - مثل مكالمه يك مسافر و راننده تاكسي در ساعت دو و نيم بعدازظهر يك روز مردادي. وقتي دري باز مي شود و هيچ كس آن در را باز نكرده، توطئه كثيفي در كار است؛ توطئه قبول غيرممكن.
- من حتي از آسانسور استفاده نكرده ام و شما اصلا به روي خودتان نمي آوريد كه من اينجا هستم.

بس
يك مكالمه كافكايي، به هيچ درد نمي خورد. ديواري نعره مي كشد كه مقدر وجود ندارد. آنكه سخن مي گويد بايد حركت كند و در حركت، ديده و شنيده شود. فقط همين.
- وقتي پشت شما به من است چطور انتظار داريد مرا ببينيد؟ شما، پشت مي كنيد و بعد با جرات مي گوييد: «وجود ندارد. » اين، كار درستي نيست آقا.
برمي گردم و در آستانه در، درست پاي در، يك جوجه تيغي خيلي كوچك را مي بينم.
- خاك برسرت! اين همه زحمت كشيده اي، چهار طبقه را پاي پياده آمده اي كه با من سلام و عليك كني؟
- شما چقدر مودب هستيد آقا؛ يا خيال مي كنيد با فحاشي، نوعي از اخلاق را خراب مي كنيد. بله؟
- گم شو، الاغ!
- جانورشناس خوبي هم هستيد. جوجه تيغي كوچك را با الاغ اشتباه مي كنيد.
- منظورم الاغ معنوي است. كور كه نيستم. مي بينم چي هستي.
- و باور نمي كنيد.

بقيه  داستان را در ادامه مطلب بخوانيد ولي آفلاين.چون همانطور كه گفتم براي يك پست كمي طولاني است.

اينها را سفيد نوشتم تا فقط آنهايي بخوانند كه تا ته داستان رفته اند.البته شايد اين وسط كساني باشند كه يا اتفاقي يا با تيزهوشي خود بدون خواندن ادامه مطلب اين قسمت را مي خوانند.به اين دوستان تبريك مي گويم؛ ولي اميدوارم در زندگي فتوحات بيشتر از اين داشته باشند. و اما كساني كه از گفت و گوي صبحگاهي خبر دارند... مي دانم از دوستان خوبم هستند. و در مدت آشنايي با توجه به شباهت شديد من به آن آقاي فلج(؟)، جوجه تيغي وارانه(!) قصد ياريم را داشتند.از همه شما جوجه تيغي هاي عزيز تشكر مي كنم. ولي چه كنيم كه من بيشتر از آن آقا بلدم نقش فلجها را بازي كنم و جوجه تيغي ها را معطل خودم كنم. از همه لج بازي هايي كه مشتي بود نمونه خروار لجبازيهايم در عالم واقعي عذر مي خواهم.اميدوارم اگر خداي نكرده روزي به سرتان زد نقش فلجها را بازي كنيد بتوانم جبران كنم و بدون آسانسور بالا بيايم و با ظرافت در بزنم.فقط خدا به دادتان برسد چون تيغهاي من پرپشت تر و تيز تر و براي شليك آماده تر هستند!

 

 


در ادامه مطلب بيشتر برو سر كار
پرانده شده توسطخود خودم در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 23:53 | خودخودشه |

 

در بهار قرآن هواي دلتان عطر آگين از شكوفه هاي نيايش باد.از هواي دل من مي پرسي؟هوا پسه...

 

راضیه جونم من و بقيه رو به يه بازي وبلاگي دعوت كرده بود.تو اين بازي بايد سه مشكلي كه دوست داريم در پايان ماه رمضان بر طرف بشه رو بنويسيم و بعد سه آرزويي كه دوست داريم تا شب قدر سال ديگه برآورده بشه.

 

راضيه جون خودمونيم كي بود گفته بود تو با اين بازي داري اعتراف مي گيري؟بايد دهنشو طلا بگيرن من با جسارت تمام سه مشكلم رو مي گم اما اينا مشكلات اساسي من نيستن بلكه مشكلات قابل گفتن من هستن.چون خود خدا هم دوست نداره آبروي بنده هاش بره.در مورد آرزوها هم بعضي موارد مثل آرزوي صلح و آرامش براي همه آدما يا سلامتي و موفقيت براي دوستان و نزديكان و حل مشكلاتشون از خواسته هاي هميشگي آدمه و ازشون فاكتور گرفته شده.

واما چاله چوله هايي كه اميدوارم يه ماهه صافكاري بشن:

1.قضا شدن نماز صبح.

2.تلخ زباني و گاهي راضي بودن از اين كار.

3.بي برنامه بودن زندگي و تنبلي در انجام همون شبه برنامه هاي نصفه و نيمه.

مي رسيم به آرزوهايي كه ان شاالله تا سال ديگه برآورده مي شن.من از مقررات سرپيچي مي كنم و دو تاشو مي گم .به علاوه در حركتي سرخود يك تبصره به قوانين بازي اضافه مي كنم:مجردها اين قسمت را 2 موردي بنويسند چون جون به جونشون كني معلومه يكي از آرزوهاشون چيه!(اوهوي بي خود برا من و بقيه كلاس نذار...خدا از ته دلت بشنوه)

1.اميدوارم تا سال ديگه ترديدهايي كه در مورد دين و مذهبم دارم از بين بره.حتي اگه باعث بشه مطلقا بي دين بشم بهتر از وضع الانمه.

2.دوست دارم سال ديگه از نظر روحي به جايگاهي برسم كه به وضعيت امسالم و نگراني ها و اضطرابهاش يه دل سير بخندم.

 

من همه كساني كه توي پست قبل كامنت گذاشتن رو به اين بازي دعوت مي كنم.اگه شركت نكنيد خودتون مي دونيد...

 

 

يه چيزي بگم...كاش چه تو بازي هاي وبلاگي چه بازيهاي ديگه زندگي كه با آرزو و دعا سر و كار دارن تلاش خودمونو ناديده نگيريم.راضيه جونم باز هم ممنون از دعوتت.گرچه اختصاصي نبود!

پرانده شده توسطخود خودم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 22:36 | خودخودشه |

 

چند ماهيست كه به دلايلي با معضلات اجتماعي بيشتر سر و كار پيدا كرده ام.اولش فكر مي كردم مي تونم قهرمان بازي دربيارم و مشكلات رو به دست خودم حل كنم.بعد ديدم حل اين مشكلات به دست خيلي هاست كه ككشون هم نمي گزه.نمي دونستم بايد چي كار كنم.تا اينكه...

 يك خانم خوب و آگاه و مهربون هست كه معلم بهداشت آموزش و پرورشه و داوطلبانه هفته اي يكبار با گروه ما كار مي كنه و "پيمان نامه حقوق كودك" رو براي خانمهايي كه سطح زندگي و سواد بالايي ندارند توضيح مي ده. پريروز كه اين كلاس برگزار مي شد سرم خلوت بود و اجازه خواستم كه توي كلاسش شركت كنم.خيلي جالب بود همه توي كلاس اجازه حرف زدن داشتند و تا دلشون خواست به مسئوليني كه بي خيال غرق شدن يه عده تو منجلاب فقر و نكبت شدن بد و بيراه گفتن.ولي اون خانم خيلي با آرامش بحث رو مديريت كردند طوري كه در آخر خود شركت كننده ها به اين نتيجه رسيدند كه همه موظف هستيم به كساني كه به كمك احتياج دارند كمك كنيم و وقتي يه عده وظيفه شونو انجام نمي دن دليل نمي شه بقيه هم از كنارش راحت بگذرند.

خانمهاي اين منطقه اونقدر به اين كلاس علاقمندند كه آنروز وقتي برق رفت ؛تاريكي هم به گرماي كلاس بي پنجره ما اضافه شد و وقت كلاس هم گذشته بود؛هنوز دست بردار نبودند.

داخل دفتر هم بحث ادامه داشت و خانم مهربون قصه ما همين طور كه گزارشش رو مي نوشت از تجربياتش مي گفت و حرفهاي بقيه رو مي شنيد.وقتي رفت گزارشش رو خوندم و داخل پوشه اش گذاشتم خيلي خلاصه نوشته بود حتي از افزايش جمعيت كلاس چيزي نگفته بود.ياد اونايي افتادم كه هيچ غلطي نمي كنند ولي شرح فتوحاتشون تو بوغ و كرناست.

نتيجه کمی مربوط: وقتي يك جا آتيش گرفته و تو يه شيلنگ آب دستته مي توني به جاي اينكه  با تاخير آتشنشاني فحش و بد و بيراه بگي بري شير آب رو باز كني و...شايد كار از كار گذشته باشه ولي تو مي دوني مثل بوغ ننشستي سر جات.

شعر اندكي مربوط:

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد           سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

انگار بابا همكلاس اولي هاست               هي مي نويسد اين ندارد، آن ندارد

آن مردبا اسب در بارن كي ميايد                     اين انتظار سبزمان پايان ندارد؟

"ايمان" برادر صبر كن نقطه سر خط             بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

يك شعر ديگه هم مي خواستم بنويسم ديدم یه نفر زودتر  تو اين وبلاگ نوشته!

پرانده شده توسطخود خودم در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 21:50 | خودخودشه |

 


اگر جزء اين دو دسته هستيد اين يادداشت را نخوانيد:اول آنهايي كه فكر ميكنند نويسنده يادداشت از ادبيات سررشته دارد يا كتاب باز حرفه ايست و دوم آنهايي كه معتقدند مقايسه يك پديده نخبه پسند مثل رضا اميرخاني با پديده عامه پسند يانگوم اشتباه يا حتي گناه غير قابل بخشش است.

مواد اوليه يكي از غذا هاي يانگوم را تجسم كنيد؛گلابي پخته، عشقه!، حلزون دريايي ، لاك پشت ، جلبك قهوه اي،... با ذائقه شما جور در مي آيد؟ من كه نمي توانم فكر خوردنشان را بكنم. ولي آيا از ديدن قيافه غذا و بخاري كه از آن بلند ميشد هم بدتان مي آمد؟ من كه چيدمان آن مواد غذايي را با آن رنگ و لعاب دوست داشتم. واين يعني قشنگ به هم آوردن .

براي من(روي ضمير من تاكيد مي كنم.) نوشته هاي امير خاني هم شبيه غذاهاي يانگوم هستند. خيلي حرفهايش را اگر از(يا با) زبان ديگري بشنوم يا بخوانم به ذائقه ام خوش نمي آيد؛به قولي به ام نمي چسبد. از يك طرف به آن«چه» مي گويد اخم مي كنم از طرف ديگربه آن «گونه» گه مي گويد لبخند مي زنم. از يك طرف دوست دارم از بعضي فضاهاي ايدئولوژيكش بيرون بيايم از طرف ديگر خود خواسته غرق فضاهاي داستانيش مي شوم .اگرهنر نوشتنش فقط كمي از اين چيزي كه هست كمتر بود شايد در اين يادداشت به سفارشي نوشتن هم متهم مي شد. ولي واقعيتي كه وجود دارد حكايت قلمي است كه در عين ابراز عقايدخاص و بعضا پافشاري روي آنها به ذائقه ادبي وميل به زيبايي گروه وسيعي از مخاطبان احترام مي گذارد.احترامي بدور از هر گونه قصد تحميل.


مي خواهم خواندن آخرين كار اميرخاني را شروع كنم.و از آنجا كه آدمي نيستم كه بتوانم چيزي را بدون پيش زمينه قبلي تجربه كنم اين مدت را صبر كردم و جلوي خودم را گرفتم تا هم گرد و خاكهايي كه پس از ورود اين دست كتابها به بازار بوجود مي آيد بخوابد و هم ذهنم درگير قضاوتهايي كه در بالا ذكر شد نباشد.اولي محقق شد چون دست من نبود و به جامعه ربط دارد.براي دومي هم نمي دانم موفق شده باشم.تصميم گرفتم كتاب را از يك نفر امانت بگيرم و قول بدهم بيست و چهار ساعت بعد پس بدهم.اين كار باعث مي شود وسط خواندن وقفه اي نباشد براي داوريهاي عجيب و غريبي كه فقط از خودخودم سراغ دارم. به اين مي گويند"جوگيري از نوع اون ور بوم".كه من استادش هستم.

 

پ.ن. گفتم "جوگيري از اون ور بوم" يادم افتاد هنوز "اخراجي ها" و "علي سنتوري"را نديده ام ؛"هري پاتر7" هنوز مشغول خاك خوردن در ميان كتابهايم است؛ كمتر از 24 ساعت ديگر بايد بروم يك جشن نسبتا مهم و هيچ آمادگي ندارم؛ در آستانه ماه مبارك رمضان عبادتهايم مختصر و مفيد(!)تر شده و...

بد درديست اين جو گيري چه اين وري چه اون وري.

 

 

پرانده شده توسطخود خودم در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 22:33 | خودخودشه |

آقايون ...خانوما...

مي دونم بي صبرانه منتظر پست جديد هستيد ولي تقصير من نيست به اون همشهري سيد جوات تحت سجاد تعقيب قافله بگيد.دفعه قبل يادتونه اومد گفت مي خواد يه مطلب تو وب من بنويسه؟بعدش هم من با نوشته اش آپ كردم؟

الان هم يه همچين چيزي گفته؛شايد هم من اينطور برداشت كردم(آخه آدميزادي كه حرف نمي زنه اين بشر(؟؟؟!!!!)) و دست ما رو گذاشته تو پوست گردو.من تا سيدخان اعلام نكنه قصد نوشتن داره يا نه آپ نمي كنم.

پ.ن.مي دونم دليل محكمه پسندي نيست.مهم اينه كه دليلم كاملا مورد پسند خود خودم واقع شده.

 

 

 

پرانده شده توسطخود خودم در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 16:34 | خودخودشه |

 

مشاهدات:مسجد جمكران +چاه و محراب –دعاي ندبه- حجت الاسلام و المسلمين پناهيان+حاج سعيد حداديان+بقيه حاجي ها-چراغانيهاي مفصل ميدان خراسان-چراغانيهاي محقر محلمان- آهنگهاي شاد تلويزيون-عيد آمد و عيد آمد-تعطيلي نيمه شعبان-بين التعطيلين قبلش...(سه نقطه به معناي و غيره است)

 معلومات:امام حسن عسگري-نرجس-قتل عام نوزادان پسر-پنج سالگي-غيبت صغري شصت و؟سال-غيبت كبري هزاروسيصد؟ سال-نواب خاص-حسن ابن روح(؟)... (سه نقطه نه به معني "و غيره" بلكه به معني "همين و بس" است)

اقوال و ابيات: - آفتاب پس ابر - دوازدهم نايب است   زنده ولي غايب است – نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو    چشاتو مي بندي و دوباره مي بيني منو- به خوبا سر ميزني مگه بدا دل ندارن ... (سه نقطه نه به معني "وغيره" و "همين و بس"بلکه به معنی "لقلقه زبان-زبان خودم را مي گويم به كسي برنخورد لطفا-كيلويي چند" مي باشد.)

ذهنيات : هيچي... (سه نقطه نه به معني "وغيره" و "همين و بس" و " لقلقه زبان كيلويي چند" بلكه به معني همان "هيچي" مي باشد.

درونيات: ...سه نقطه نه به معني "وغيره" و "همين و بس" و "لقلقه زبان كيلويي چند" و "هيچي" بلكه به معني "اميدوارم فقط خدا از دل وامونده ام خبر داشته باشه" مي باشد.

1. اين بود همه داشته هاي من از فرهنگ مهدويت.

2. تعطيلات خوش بگذره؛ جاده چالوس مي رويد يا اوشوم فشم یا مسافرت دور؟

3. ...(سه نقطه به معني هيچ كوفتي نيست)

 

 

 

راستی عیدتون مبارک

 

پرانده شده توسطخود خودم در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 20:35 | خودخودشه |
 

شکستنی تر از آنم که در پی سنگی باشی

تلنگری بزن

آوار می شوم

سطر سطر وجودم خیس خیس از بس بر نوشته هایم اشک ریخته ای

باور کن

رنگی که تو در جست و جوی آنی

در منشور تنم نیست

 

 

رویا نجفی/پرسه در کوچه های شعر

 

پ.ن۱.ما را رها کنید در این رنج بی حساب.

پ.ن۲.جدی نگیرید.

 

پرانده شده توسطخود خودم در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 1:2 | خودخودشه |

15 مرداد يا چرا من خود خودمم يا اندراحوالات اين خودمم يا هرجور راحتي

شمايي كه بازديد كننده اين وبلاگ باشيد؛ مايي كه اينجا مي نويسيم رو مي شناسيد و می دونیدچه...هستيم."..." شامل هر چيزي مترادف بي استعداد و آي كيو پايين مي باشد.ولي اون پدر و مادر بي نوايي كه نه ماه منتظر من بودن چه مي دونستن من قراره بشم اين؟ آخي! طفلكي ها فكر مي كردن دخترشون مي خواد چه گلي به سر فرهنگ و علم و ادب اين مملكت بزنه.تو فقط فكر كن تو تمام 24 ساعتي كه من تو بخش مراقبتهاي ويژه بودم( آخه گويا خيلي پيزوري متولد شده بودم!) مادرم گريه مي كرده؛ نگران سلامتي من بوده؟ نه!شايد هم آره ولي بيشتر به اين خاطر بوده كه وقتي دختر خواهر شوهر و پسر برادرشوهرش تصميم كبري مي خونن؛ من مرحله يه خط دو نقطه رو تموم كرده ام و هنوز مونده برسم به آب بابا!!!!!!

اين شد كه اولين دروغ زندگيم شكل گرفت و تولدم 15 مرداد ثبت شد.حالا اگه فكر كرديد مي خوام روز واقعي تولدم رو بگم كور خونديد.چون خودم هم نمي دونم! درست نصف شب دنيا اومدم و در اين زمينه دو روايت 18 و 19 آبان وجود داره.

چي مي گي؟ حرف حسابت چيه؟ به نظرت اين وقت تلف كردنه كه آدم بشينه در مورد روايات رسمي و غير رسمي روز تولدش پست بنويسه؟ به نظرت وقت تلف كردنه آدم بشينه همچين پستي رو بخونه؟تا اينجاش باهات موافقم اما ...

مي گن خيلي از چيزايي كه سرنوشت آدم رو رقم مي زنه از همون لحظه تولد شكل مي گيره.به نظرتون كسي كه اولين لحظه ورودش به اين خاكدوني با "دروغ" و "تناقض" همراهه؛ خيلي عجيبه اگه حرفايي بزنه كه بوي بدبيني و شك و سياه انگاري بده؟

پرانده شده توسطخود خودم در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 17:33 | خودخودشه |

بله خودم هم مي دونم داره يه هفته از پست قبل مي گذره و تولد ديگه بيات مي شه.

اين پست فقط جهت ابراز وجود و جلوگيري از كپك زدگي پست قبل است و هيچ ارزش قانوني و غير

قانوني ديگري ندارد.پس هرچه سريعتر كامنت خود را بگذاريد و محل را ترك كنيد.

پ.ن1.چيه؟ به من نمياد پست كوتاه بذارم؟

پ.ن2.خودتونو براي يه پست كاملا مناسبتي در نيمه تابستان آماده كنيد.خود خود 15 مرداد بياييد ببينيد چه خبره!

 

پرانده شده توسطخود خودم در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 1:2 | خودخودشه |
امروز تولد داش احسانه.

ساعت پستو نگاه کنید اون پایین.

تا الان بیدار بودم براش کادو درست می کردم.تا کیک نده از کادو خبری نیست.تولد بئاتریس پاتر هم هست.همون نویسنده و تصویر گر کتاب کودک که اگه فیلمشو ندیده بودم نمی دونستم اون نقاشیهای قشنگ کار کیه و اگه تو گوگل سرچ دنبال عکس کادو نمی گشتم نمی دونستم همزاد(اصطلاح درستیه؟اگه نه جاگزین بدید) داش احسانه!

تولدت مبارك

تولدت مبارك

 

 

 

پرانده شده توسطخود خودم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 2:27 | خودخودشه |