![]() |
![]() |
|
| پرانده ها |
|
نمی دانید چقدر می چسبد! نان به نرخ روز را می گویم! حالا فکر می کنید بعد از اعلام حمایت از جنبش کاملا مردمی و غیر حکومتی سبز علوی کدام یک از اقدامات زیر در اولویت خوخودم می باشد؟ الف) عضویت در بسیج دانشگاه،بسیج مسجد محل ،بسیج مسجد تاریخانه دامغان و بسیج سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدنی کشور. ب) تقاضای ازدواج از یک برادر لباس شخصی و در صورت شنیدن جواب رد تقاضای ازدواج از یک برادر لباس شخصی دیگر و الخ... تا بالاخره یکی از برادران، خودخودم را به کنیزی قبول کند. ج) رفتن به یک جای معنوی و روحانی در حوالی مرکز شهر نشستن روی زیلوی آبی اشک ریختن و زمزمه کردن این شعر: "ما برای تجدید عهد آمدیم .......سلام آقا" باملودی از صلابت ملت و ارتش و.....سپاه ما. د) اعلام حمایت از منو ریل و تحریم بی آر تی و مترو. ه) خوردن روزانه یک کیلو کیلو کیک و کلوچه و دونات رضوی به جای صبحانه و ناهار و شام و تحریم محصولات مشابه و مزخرف کارخانه های دیگر. پ.ن۱.اضافه کردن گزینه های بیشتر بلامانع است. پ.ن۲. راستی قلابی هر جنبشی قبلش در می آید یا بعدش؟ پ.ن۳. از دست اندرکاران سایت جنبش سبز علوی خواشمندیم هر چه زودتر کدهای لوگوهای حمایتی را ارائه نمایند.کدهای دست ساز(!) بر و بچز زد تنظیمات وبلاگمان را به هم ریخت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:22 توسط خود خودم |
|
|
محض خالی نبودن عریضه اراده خودخودم بر این قرار گرفت که پرانده ای اینجا بگنجاند تا ملت بیایند و به به چه چهی بگویند و بروند.
محض خالی نبودن عریضه خودخودم شروع کرد به سرچ عکس توی گوگل.برای پست جدیدش می خواست.با خودش می گفت چه پست بترکان سیاسی بنویسم.ولی حوصله اش سر رفت.عطایش را به لقایش بخشید. محض خالی نبودن عریضه دلش برای چیزی تنگ شد.این "چیز" چه بود را نمی داند.شاید دلش برای قدیمها که برای نوشتن لازم نبوده جانش به لب برسد و لوزالمعده اش حلقومش را بدراند تنگ شده.شاید دلش برای کل کل کردن های مجازی تنگ شده.شاید دلش برای نوشتن کامنتهای طولانی حال گیرانه تنگ شده. شاید دلش برای خودخودش تنگ شده.شاید... محض خالی نبودن عریضه تصمیم گرفت برود برای دوستان مجازی یک شاخه گل بگذارد.ولی اینجا دانشگاه است. یاد سیستم خانه به خیر که توی favorites ش لینک همه بچه ها هست. حالا می فهمد توی این دو سالی که وبلاگ می نویسد چرا خیلی ها بهش گوشزد می کردند لینکدانی اش را سر و سامانی بدهد. لینک بعضی هار را هم نداشت که به لطف وبلاگ خاله جانش توانست پیدا کند.رفت به همه وبلاگها سر زد.بعضی ها را کامل خواند بعضی ها را سرسری خواند. برای هر کدام یک شاخه گل گذاشت و به کار لوس خودخودش خندید. محض خالی نبودن عریضه به ساعت نگاه کرد و دید همه کارهای بالا دو ساعت طول کشیده.خدا را شکر کرد که اینجا دانشگاه است . اگر خانه بود با سرعت پایین اینترنت تا شب سرکار بود. محض پر بودن طویله به خودش قول داد دیگر محض خالی نبودن عریضه چیزی ننویسد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:22 توسط خود خودم |
|
|
توی این مدت که من نبودم و هیچ کس نپرسید "مرده ای یا زنده؟" مریض بودم. احتمالا همه علائم آنفلوانزای نو پدید رو حفظید. همه شو داشتم. حتی اونهایی که در موارد نادر دیده شده. حال نداشتم برم خونه. دکتر هم رفتم ولی ساعت ۸ شب یعنی ۲ ساعت و نیم بعد پذیرش شروع میشد و کی حال داشت بمونه وقت بگیره حالا بماند کی نوبتم میشد. از این بدتر که کارم بعد از ساعت ۸ و نیم تموم می شد و با سرافکندگی باید از دکتر گواهی نامه می گرفتم که اون ساعت شب مطب بودم چون سرپرستهای خوابگاه فقط زبون قانون رو می فهمند نه یه آدم مریض رنگ پریده که حتی نمیتونه درست سرپا بایسته.یه چیز دیگه که از موندن منصرفم کرد دیدن صف طویل مریضهابود که بعضیهاشون معلوم بود از اطراف دامغان اومدن چون با بار و بندیل و فلاسک چای(!) کف زمین ولو شده بودند. این صحنه علاوه بر اینکه آدم رو از قبل مریض تر می کرد هشدار میداد اینجا صندلی برای نشستن نیست و دو ساعت و نیم تموم باید مثل کرکس چشم می گردوندم تا اولین صندلی که خالی شد به آن حمله می کردم. البته امیدی به این هم نبود چون از من زرنگتر زیادند. و باید من هم کف زمین ولو می شدم. البته من منتظر همه این بهونه ها بودم که دکتر نرم. چون(بین خودمون بمونه ) مثل...از آمپول می ترسم! خلاصه به لطف پرستاری دوستان و درمان خودسرانه و خوراکی های سالم حالم خوب شد.الان هم که این پست رو می نویسم فقط یه خورده فین فین می کنم(گزارش لحظه به لحظه ادب نمیشناسه).مریضی هم داره به خاطراتم میپیونده.البته یه روزش که از تب داشتم میسوختم هیچ وقت تبدیل به خاطره ای خوش نمیشه پ.ن۱.تازگی ها یه دکتر کله گنده به یکی از دوستان گفته بود. آنفلوانزا ای-بی-سی- دی(!) نداره.این بازیها همش سیاسیه معلوم نیست میخوان حواس مردم دنیا رو از چی پرت کنند. پ.ن۲.این فقط یه شرح وضعیت بود. خوش ندارم بگید آبکی نوشتی و لوس نوشتی و چرا مثل قبل جذاب نمی نویسی و.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط خود خودم |
|
|
توی تاریخ هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت از نردبوم نیفتادم مریض نشدم کسی بهم بی احترامی نکرد دلم نگرفت و خلاصه هچ اتفاق بدی نیفتاد. ولی مثل روز برام روشنه که تا عمر دارم هر وقت یاد این تاریخ بیفتم حالم از زمونه ای که توش زندگی می کنم به هم خواهد خورد. کاش ماقبل تاریخ زندگی می کردم اون وقتی که ... پ.ن. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش.دوستان قدیمی می دونن منظورم از شعر رنگ وبلاگه.دوستای جدید بدونن که منظورم از شعر رنگ وبلاگه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:38 توسط خود خودم |
|
|
می دونم بی صبرانه منتظر مطلب کودکانه خود خودم بودید.موقعی که از همه دعوت می کردم فکر نمی کردم زیاد استقبال بشه ولی وقتی وبلاگ بچه ها رو دیدم خیلی خوشحال شدم که دنیای کودکی هنوز خواهان داره.البته حتی وقت کامنت گذاشتن هم نداشتم (منو ببخشید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:36 توسط خود خودم |
|
|
از مناسبتی نوشتن خوشم نمیاد. خرداد ماه به سه مناسبت می خواستم بنویسم. روز مادر و سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی و روز جهانی مبارزه با کار کودکان. به دلایلی که خودتون می دونید نشد بنویسم.این روزها هوس مناسبتی نوشتن کردم. فردا روز جهانی کودکه. فکر می کنم اگه تو چند روز آینده به وبلاگها سر بزنیم و رنگ و بوی کودکی رو حس کنیم بد نباشه. لازم نیست آدم حتما خاطره باز یا احساساتی باشه تا از تصویرها و نوشته های کودکانه لذت ببره. بیایید تو چند روز آینده از بچه ها بنویسم یا برای بچه ها بنویسیم یا اصلا یه قسمت از گذشته خودمونو بنویسیم. گذشته ای که هیچ کس نمیتونه تاثیرش تو امروز و فردامون رو کتمان کنه. البته هنوز نمی دونم چطور از این دعوت خودم استقبال می کنم و فردا اینجا با چه جور نوشته ای به روز میشه.ولی میدونم روزهای آینده پست های خوب و قشنگی تو وبلاگ دوستان می بینم.منتظرم ببینم چیکار می کنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:13 توسط خود خودم |
|
|
اومدم بگم دالی
اومدم بگم سک سک اومدم بگم یووووووووهوووووووووووووو اومدم بگم منو نیگا اومدم بگم هی اینجا رو باش خود خودم اومده اومدم بگمآهای این منم خودخودم
آره هیچ حرف جدیدی ندارم فقط خواستم فکر کنید به روز کردم بیایید ببینید سر کارید. راستش هیچ وقت حرف جدیدی نداشتم.همیشه فقط اومدم بنویسم تا مطمئن بشم دیده میشم.خیلی وقته میام تو قالب شعر و طنز و نقد و ...فقط میگم: داللللللی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:28 توسط خود خودم |
|
|
به نظرتون تحمل دیدن یک عدد پوشک بچه به شدددددددددت مستعمل وحشتناکتره یا دیدن این همه تبلیغات پوشک بچه تو تلویزیون؟
برای اینکه زحمتتون بابت تشریف فرمایی به این کلبه خرابه هدر نره پستم رو با دوتا سوال دیگه طولانی تر می کنم. به نظرتون اگه یه روز تفریحی برم یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس بعد تو فرودگاه یه آقای هموطن تپل ببینم که زیر چشم چپش جای گلوله است و یه خورده نامفهوم حرف می زنه و بلیط یکی از شهرهای آمریکای شمالی دستشه و تو خوش و بش باهاش بفهمم قراره بره تو یکی از دانشگاههای ینگه دنیا تدریس کنه امکانات خوبی هم براش در نظر گرفتن آیا به صلاحه دو ساعت مونده به پروازش ازش بپرسم "ولایت فقیه چند بخشه؟" به نظرتون اگه بپرسم چه جوابی میده؟ این هم پست خودخودم با سه تا "به نظرتون"اساسی.برید به وبگردیتون برسید زیاد اینجا نمونید خوبیت نداره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:53 توسط خود خودم |
|
|
دیشب و امشب تلویزیون برنامه ای داشت که مصطفی اسمش را گذاشته بود تئاتر.با دیدن تئاتر دیشب پدرم یاد همسایه قدیمیشان افتاد. آقای حیدری که نظامی بوده و از خرابکارها خوشش نمی آمده (لازم است خرابکار را در دهه 50 تعریف کنم؟) و از جمله اینکه دوست پدرم را لوداده.در مورد ارتباط خاطره پدرم با شوی ضرغامی نه چیزی می نویسم نه دوست دارم در نظرات چیز بیشتری مطرح شود.فقط در پایان این پست را تقدیم می کنم به همه پدرانی که وظیفه شناسی و انجام رسالت صادقانه در قبال حقوق دریافتی و نیز خدمت به نظام حاکم را به پسران برومندشان می آموزند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:26 توسط خود خودم |
|
|
۱.
۲. "ولی افسوس که باید بروم / دفتری بردارم / دو سه فرمول دگر حفظ کنم/ خودمانیم ولی / علم هم چیز بدی نیست" بلیط رفت را گرفته ام.شنبه ساعت 7:30 صبح. برنامه قطار تغییر کرده همیشه 7:35 صبح بود.فقط کسانی که رفتن برایشان سخت است می دانند این 5 دقیقه یک 5 دقیقه معمولی نیست.آنها می دانند چقدر سخت است 5 دقیقه زود تر بستن بار و بندیل؛ 5 دقیقه زودتر خوابیدن،5دقیقه زودتر بیدار شدن؛ 5 دقیقه زودتر خداحافظی کردن؛5دقیقه زودتر بلیط نشان دادن و سوار شدن و... ولی وقتی آنسو که قرار است کوله بارت را زمین بگذاری یک جای خوب ، یک دوست خوب ، یک اتفاق خوب یا هرچیز خوشایند دیگری منتظرت باشد از 5 دقیقه زودتر رسیدن خوشحال می شوی. از خدا می خواهم در مقصد همه مسافرها "خیر و خوبی" چشم به راه باشد.
۳. شب شعرهای دانشگاه قبلیم (محفل ادبی باران)را خیلی دوست داشتم.یک شب این شعر که نام شاعرش یادم نیست خوانده شد.به یاد روزهای ابری گذشته بخوانید: درکلاسی کهنه بی رنگ وبو پشت میزی نسترن بنشسته بود
فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر بارش باران شب یکریز بود سقف خانه چکه می کردوپدر رفت روی بام تعمیری کند شاید ازشرم زن و فرزند خویش رفت بیرون بلکه تدبیری کند وقت پایین آمدن ازپشت بام نردبام از زیر پایش لیزخورد نسترن درفکردیشب غرق بود ناگهان دستی بروی میز خورد بعد آن هم سیلی جانانه ای صورت بیجان دختر رانواخت رنگ گلهای نگاهش زرد بود ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت لحن تندی با تمام خشم گفت تو حواست در کلاس درس نیست بعد هم اورا جریمه کردوگفت چاره ی کار شماها ترس نیست درس آنروزکلاس دخترک شعرباران بود یادم مانده است نام شاعر رفته ازیادم ولی اهل گیلان بود یادم مانده است شب سربالین بابا نسترن بازباران با ترانه می نوشت سقف خانه اشک می بارید و او می خورد بر بام خانه می نوشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:49 توسط خود خودم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروردگارا! آنچه در نیت ماست، آنچه بر زبان ماست و آنچه در عمل ماست، همه را براى خود و در راه خود قرار بده و آنها را از ما بپذیر. پروردگارا! ما را به معناى حقیقى كلمه در خدمت اسلام و اهداف اسلامى قرار بده. پروردگارا! ملت ما را روزبهروز به عزت علمى و عملى بیشتر نایل بفرما. پروردگارا! قلب مقدس ولىعصر (ارواحنافداه) را از ما راضى كن.
|
|
RSS
|