پرانده ها
روزهای اخیر فصل امتحانات دبیرستانیها و راهنمایی ها بود. به جای اینکه توی یه ساعات خاص سیل بچه ها رو ببینی که در حال رفت یا برگشت تو راه مدرسه باشن، تقریبا تو هر ساعتی می شه دسته های چند نفره شونو ببینی که خیلی هاشون بدون هیچ عجله ای به سمت مقصدی نامعلوم در حرکت هستند. اینجوری می شه با دقت بهشون نگاه کنی و ظاهرشونو با خودت تو سالهای قبل مقایسه کنی.

میرم تو یه کافی نت دو سه تا دختر نوجوون می بینم که به صاحب کافی می گن یه نامه اداری از طرف مدرسه بنویسه و ازش 6 تا پرینت بگیره متنش هم این باشه که فلان روز برای مسابقه آمادگی جسمانی میرن منطقه! پسره نگارشش خوب نبود. ترسیدم تابلو بشه و اولیا بو ببرن. نوشته رو اصلاح کردم. دخترا خوششون اومد و اجازه دادن کار پرینت من زودتر راه بیفته. هنوز هم هر چقدر فکر می کنم هیچ عذاب وجدانی از این همکاری در جعل سند ندارم!

نزدیک مدرسه راهنمایی و دبیرستان خودم می شم.چشمم می خوره به موهای مش شده و مدلهای مختلف ابروی دخترای 14-13 ساله محل. از همون مدرسه ای بیرون میان که من سالها پیش بیرون میومدم. به زحمت سعی می کنم از در مدرسه داخلش رو ببینم. همونجا که خانم ناظم با دوتا مامور انتظامات می ایستاد تا اسم اونایی جوراب رنگ روشن پوشیدن رو بنویسن. دیگه اگه موهات بیرون بود یا مانتوت کمتر از 20 سانت از زانوت پایین تر بود که حسابت با کرام الکاتبین بود. نمی تونم توی مدرسه چیزی ببینم راه خودمو می گیرم و با خودم می گم این خانم ناظما الآن کدوم گوری هستند؟ دوست دارم لااقل یکی شونو سر راهم ببینم و بهشون بگم چشمتون روشن! 

اگه الان شاگرداتون جلوی چشمتون سوار موتور و ماشین این و اون میشن نتیجه اون روزیه که باید باباها با شناسنامه میومدن دنبال دخترشون. اگه الآن معلوم نیست یونیفرم مدرسه چه مدلیه همه ش نتیجه اون روزیه که از سر تا پای ساده و به قول خودتون موجه من به اون جوراب سفیدم گیر دادید. اگه الآن معلوم نیست چرا بچه ها بیشتر از کلاس عادی کلاس تقویتی و ورزش و مسابقه علمی و کنکور آزمایشی دارن همش نتیجه اون نامه های جورواجوریه که اولیاء ما امضا میکردن تا مطلع باشن فلان روز ما 5 دقیقه زودتر تعطیل می شیم. اگه دخترهای امروز کودکی رو جهشی گذروندن و نوجوونی رو  کلا بایکوت کردن و یه راست رفتن سراغ جوونی منتهی به زن شدن، تقصیر شماست که میخواستید از دخترای زمان ما تو پادگانتون مرد بسازید!

یه کم جلوتر یه مدرسه ست که دوران ابتداییم رو گذروندم. معلم ها منتظر اومدن سرویس هستند. پیش بینی می کنم چندسال دیگه خیلی راحت به شاگرد کلاس پنجمشون مرخصی زایمان بدن! از فکرش خودم یکه می خورم. ولی اصلا بعید نمی دونم. وقتی به درختهای تنومند مدرسه که زمان ما نهال بودن نگاه می کنم مطمئن می شم بعید نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 18:56  توسط خود خودم  |